آخرین اتفاقات

آخر هفته‌ای پر هیجان با سحابی‌ها

آخر هفته‌ای پر هیجان با سحابی‌ها

به نام خداوند سرزندگی
که دشمن بدارد پریشندگی

خدایی که تفریح و کار درست
به آبی یکی کرد و ریشی بشست

که ایدون بود زندگی در سحاب
دمی وقت کار و دمی توپ و تاب

چنین گفت روزی خدای سپید
که خورشید فردا چو آمد پدید

بباید شدن جانب پینت بال
به نیک اختری و به فرخنده فال

هر آن کو جوان است و جویای نام،
زصبحی که آید و تا وقت شام،

بیاید که روز تفنگ است و تیر
منم خواهم آمد خودم همچو شیر

چو این را شنیدند با قلب پاک؛
گریبان دریدند و کردند لایک

شدند انجمن جملگی روز بعد
به میمونی طالع و فال سعد

سوی رزمگاهی به سرخه حصار
پر از کاج و سرو و درخت چنار

رسیدند یاران زمان درست
برومند و سرزنده و تن درست

مثال سپاهی زگردن‌کشان،
که دارند ازذوق بازی نشان،

کنار زمین ایستادند چند
برآمد ز شیران صدای زغند

به رسم جوانی و با نیشخند
یکی طعنه میزد یکی پوزخند

چو مسئول میدان بیامد ز در
سپه را همی داد تیر و سپر

لباس پلنگی و یک بسته تیر
تفنگی سیاه و جُلی بادگیر

به ایشان چو وی داد خود و زره
کشیدند همسایگان کرکره

تفنگ و کلاهی که بر چشمشان
گذارند و پرسید از نامشان

سپس گفت کای مردم شوخ و شنگ
چنین است اینجا قوانین جنگ

دو تیم و یکی داور نکته بین
یکی کو بداند جهات زمین

درفشی ز ساتن به رنگ سفید
هر آنکس که گیرد شود رو سپید

سپس گفت: یاران! نه این جدی است!
خدا را که نیت فقط شادی است

هر آن کس که برد و هر آن کو که باخت
نشاید که بر تیم بازنده تاخت!

خوش آمد سخن را دل انجمن
که حرفی مسلّم بُد و پر ثَمن

پس او خود برفت و جماعت گذاشت
جوانان جنگی به خود واگذاشت

گروهی که آبی بشد رنگ او
گروه دگر سرخ همچون لبو

کمندی به بازو تفنگی به دست
به میدان در آمد دو گردان مست

زره در بر و تیر رنگی به چنگ
چو صیاد خواهد که گیرد نهنگ

یکی گشت سرباز و دیگر امیر
گروهی چو ببر و گروهی چو شیر

چو با گوی و چوگان به میدان شدند
یکی بر یکی پتک و سندان شدند

برآمد ز هر شیر نر نعره ای
چو خواهد که گیرد سر بره ای

سراسر میانه پر از جنگ شد
زمین با همه وسعتش تنگ شد

به پا خاست گردی به هفت آسمان
همه جای میدان شد از آن نهان

ز گرد و غبار و صدای رجز
چه توصیف گویم بدون غرض؟

غریو سپاه و صدای تفنگ
تو گویی که جنگ عقاب و پلنگ

یکی با تفنگ و یکی بی تفنگ
یکی تیر خورد و یکی خورد سنگ

یکی خُود بشکست و سر منگ شد
یکی از نوک پا به سر رنگ شد

یکی تیم آمد یکی تیم رفت
یکی تیم تیز و یکی تیمِ شفت

یکی زخم خورد و یکی لنگ شد
یکی قاسمی ماند و سرهنگ شد

بشد ساعتی بر همین راه و رسم
همه خسته گشتند از کار رزم

از آن لشگر شرزه ی شوخ و شنگ
نماندی بجز یک لباس دو رنگ

چنین چون که سرخان ظفر یافتند
ازین واقعه بس سخن بافتند

چو بازی به دث‌ مچ گرفت اختتام
دگر وقت تفریحشان شد تمام

نشستند و هشتند اسباب جنگ
کناری نهادند خُود و خدنگ

نماندی به دلهایشان هیچ غم
نه سستی و نه درد و تشویش هم

به جز حسرت آن که امروز من
نبودم که باشم گل انجمن

برچسب ها

دیدگاه شما